Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باران...

باران...

باز زده است باران، پشت پنجره اتاق من؛
شیشه عینک من خیس شده است ز اشک من...

باز زده است باران، پشت پنجره اتاق من؛
شیشه عینک من خیس شده است ز اشک من...
این من زار را بنگر،!...خسته و افسرده ام.
پیش ازین ها گمانم چه دگرگون بود و حال،غمناک شده است این دل بیچاره من!
در خیالم سیر بر ابر ها بود مدام
در سرم شوق فراز جاری بود و خبری از فرود،نبود هیچگاه...
گر نمیامدی بر دنیای من بهتر بود؛ حال که آمدی و رفتی،چه سود؟
به گمانم دل من شطرنج تو بود؛ که به یکباره کیش و ماتش کردی.
در سرت انبوه احلام بود و من را صبوری،کوه تحسین میکرد...
حال که آسمان هم شده است بغض آلود ؛
در سرم خورشید نوشتن فروزان شده است.
تو بدان!، ماه لحظه ای بیرون زند در این فلک که من نویسنده کتاب تقاص عشق بشوم؛
آسمان را بنگر!
اذرخش را بشنو!
این سوسوی ماشین هارا بسپار بر خاطر...
این همان آرامش قبل از طوفان درونم شده است.
بارش برایم حکم تباهی دارد...
و تو باران را فقط ،شبنمی در گوشه سیگار کنج لبت میدانی!
این باران آن لحظه ای برایم ترنم آرامش میشود،
که برای تو شود بارشی از آتش،بر سر دنیایت...
همدم من شده است فلکی که حال دل من را میداند و بس!؛

  • منبع: نویسنده:سرکار خانم نیلا_ش
  • تاریخ: یکشنبه 17 اسفند 1399 - 09:15
  • نویسنده: خزاعی
  • صفحه: داستان کوتاه
  • بازدید: 231

به نظرتون چطور بود؟

خوش آمدید

اینجا، محل آرامش و خواندن است

آمار

  • بازدید امروز: 7
  • بازدید دیروز: 27
  • بازدید کل: 12587

مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی